|

” در مقام پیام سروش معبد دلفی " چرا اکنون سخن به اعتراض می گوییم؟ اکنون که "دیگر نماند از معاصی و مناهی که شیخ نکرد" و تا بدانجا رسید کار بدان که پا جا پای خوبان نهادند و خون شهیدان جنبش دانشجویی را زیر پا نهاده اند تا مقام و مسندی از آن خود سازند، نمی توان سکوت کرد که گویا این جماعت همه چیز را به سخره گرفته اند. از دستاویز قراردادن دین و روشنفکری گرفته تا حال که گمان کرده اند می توانند از جایگاه جنبش دانشجویی سو استفاده کنند و از دانشجویان نمدی و از تحکیم برای خویش کلاهی بدوزند. شاید مرحوم شریعتی دیگر نتواند از اندیشه خویش دفاع کند، اما جنبش دانشجویی و کسانی که به انجمن های اسلامی تعلق خاطر دارند زنده اند و نمی گذارند کسی از این جریان همچنان زنده و پویا _ ولو خسته از زخم دشنه های روشنفکرنمایانی که گمان می کنند دانشجویان خوراک مساعدی برای مدعایشان هستند _ سوء استفاده کنند. کار بجایی رسید که آن سفر کرده که دین و ایمان خویش را همان سالهای نخستین انقلاب به باد صبا (یا بهتر است بگوییم فنا) سپرده بود باز با همان باد صبا پیامی به جماعتی دیگر از جنس خود_ لیک به مراتب تندتر _ فرستاده و و در این میان روزنامه ای از آن شیخی که ایشان از سر ناچاری دل بدو بسته اند این مکاتبات را منعکس می سازد. گویا همانگونه که سروش معبد دلفی برای سقراط حکیم پیام آورد و او را به رسالت اش آگاه و تحریک به سخن گفتن در میان سفسطه پردازان فرصت طلب آتن ساخت، "حسین حاج فرج دباغ" نیا همان سروش نیز برای شیخ ما پیام آورده و او را به ورود به میدان عمل دعوت نموده است. با این حال گویا این سروش هم برای شیخ حکیم پیام می برد و هم برای سوفسطائیان جوان فرصت طلبی که در جنگ خردو آیین به پیش می تازند. این چه سروشی است که هم شیخ دین دار را آگاه می سازد و هم مدعیان تندروی تحکیم را که دین و آیین را رها ساخته اند؟ این سه قطب ناهمگون اینک برای تثبیت خویش بهم محتاجند. لذا مگر خودشان باشند که هم دیگر را تصدیق نمایند. لیک در این میان چه سوال ها که پدید می آید و عقل سلیم را به تعجب و پرسش وا می دارد. نسبت شیخ و سروش نسبت این دو را باید در مدعایشان یافت. در عین حال که هردو از دین و عقلانیت سخن می گویند اما گفتمان هردو فاقد آن است. با این تفاوت که اگر سروش گفتمان ملغمه ای از عرفان و به اصطلاح فلسفه فراهم آورده، شیخ فاقد هرگونه گفتمانی است که همین وجه اشتراک او با تندروهای مدعی دفتر تحکیم است. شیخ یک روز از انقلاب سخن می گوید و روز دیگر تندرو ترین های اصلاحات را در حلقه نزدیکان خود جا می دهد، یک روز از نظام می گوید روز بعد اخبار نشستی زیر زمینی را که برگزاری آن هم در هاله ای از ابهام است تیتر صفحه اول روزنامه خود می کند آنهم به صرف اینکه سروش به آنان پیام داده است. یک روز می گوید حزب و روزنامه اش را برای مقابله با تند روی ها در جریان اصلاحات شکل داده است و روز بعد قوچانی را در صدر روزنامه خود قرار می دهد. اینها همه نشان از آن دارد که او اصولا گفتمانی ندارد و هر که او را تایید کند متقابلا مورد تایید خواهد بود. چرا سروشی که هیچ گاه خاتمی هم او را در حوزه آوانگارد قرار نداد و نگذاشت خط مقدم جبهه اش باشد و حتی در برخی موارد مخالفت صریح خود را با نظریه او درباره قرآن کریم اعلام کرد، پیشاهنگ حرکت سروش می شود؟ نکته اینجاست که کروبی هیچ گاه یک اصلاح طلب درجه اول نبوده است و ایشان همواره او را اصلاح طلبی می دانسته اند که بیش از هر اصول گرایی به جریان دوم خرداد ضربه زده است، لذا در چنین فضای آکنده از بی اعتمادی او مجبور است یارکشی کند و حزب اعتماد ملی او ملغمه ای می شود از افرادی که از احزاب دیگر آمده اند تا تجدید قوا کنند یا وزن سیاسی خود را با این آرایش نوین بالا ببرند. در نهایت همین حزب هم به او تمکین نمی کند و اینجاست که این سوال پیش می آید اگر قرار بر نهادینه سازی تحزب در ایران بود این حزب چند پاره که در هر انتخاباتی به چالش کشیده می شود چه نقشی می تواند در این باره ایفا کند؟ کروبی آنگونه که قوچانی می گوید ژنرال ژنرال ها نیست، اعتماد ملی هم نماد تحزب در ایران نیست. اگر قرار باشد تا روزی که کروبی زنده است و مایل به ادامه حضور است دبیر کل حزب بماند، پس اصل چرخش نخبگان در احزاب سیاسی چه می شود؟ کروبی ژنرال مهره های نیم سوخته است اگر می بینیم کرباسچی و عبدی حامیان عمده او هستند. چرا شیخ آری و میرحسین نه؟ شیخ آنگونه که قوچانی می نویسد مرد عمل نیست، اصولا دلیل نمی شود که هر که توان سخن گفتن ندارد اهل عمل باشد. نبود یک ویژگی لزوما دلیل بر وجود دیگری نیست. آنچه که میرحسین موسوی را برای این جماعت تندرو دست نایافتنی می سازد اینست که تاکنون حتی با وجود حمایت اکثریت اصلاح طلبان از او و در عین حال که وام دار ایشان است و خواهد بود، باز هم از برخی اصول انقلابی خود پایین نیامده و امثال سروش را ناامید ساخته است. و این همان اصول و التزام به نظامی است که قوچانی به کروبی نسبت می دهد. شیخ باید بداند که ریاست جمهوری دبیر کلی حزب نیست که ضعف هایش را با روزنامه جبران کنند و قوچانی بخواهد با قلم وزین اش سروته هر نقیصه ای را به هم آورد و سرو صدای ماجرای جنجالی را خامش کند. شاید لقب آیت اللهی را بتوان یک شبه با تاسیس روزنامه اعتماد ملی تامین کرد_ همانگونه که روزنامه جمهوری اسلامی در حق هاشمی چنین کرد _ اما عقلانیت و توانایی هر کس در رفتار و گفتار اوست و "دانش و آزادگی و فر و هنر را... این همه را بنده درم نتوان کرد" نسبت طیف علامه با سروش چه شد که تندروهایی که در سایت شان، اندیشه (یا بهتر است بگوییم مدعا) سروش را تعبیر به "پیتزا قورمه سبزی" می کردند و او را به دلیل آنکه هنوز از دین می گوید، تاریخ گذشته می پنداشتند ناگه مرادشان "حسین حاج فرج دباغ" شد و از او طلب پیام رهگشا کردند؟ و چه شده است که سروش در خود این می بیند که برای جماعتی این چنین پیام بفرستد و ژست راه بری و راه گشایی بگیرد؟ سروش اصولا چه نسبتی با جنبش دانشجویی دارد جز اینکه هر چه می کشیم زیر سر اوست؟ مگر او نبود که با تحمیل مدعای خود به دهه هفتادی های تحکیم، خویش را جانشین شریعتی کرد در حالی که هیچ نسبتی با او نداشت؟ چگونه فردی مثل قوچانی جرات می کند او را سلف شریعتی معرفی کند در حالیکه سروش همان کسی است که اسلام مبارز و تشیع سرخ علوی شریعتی را با یک اسلام توخالی سفید بی خاصیت که فقط بدرد آخرت می خورد جایگزین کرده است؟ چه نسبتی میان این دو می تواند وجود داشته باشد مگر رد و تکذیب یکدیگر؟ اگر چالش جنبش دانشجویی ایران در دهه های پنجاه و شصت این بود که گوش به مجاهدین خلقی داشتند که اسلام را تعبیر مادی می کردند و از امثال بنی صدر استفتاء می کردیم و نهج البلاغه را با تفسیر رجوی می شنیدیم که لفظ دینامیک را جایگزین دیالکتیک کرده بود و محکم و متشابه را با دینامیک قران تحلیل می کرد، اکنون هم درد ما اینست که عرفان و نهج البلاغه را باید با تفسیر سروشی بشنویم که از دین شیر بی یال و دم اشکم ساخته است و آن را را از درون تهی ساخته. کسی به جنبش دانشجویی درس می دهد که هیچ گاه عضوی از آن نبوده و گوشه نشین خلوت گذشته و حال است. کسی که هیچ گاه در دوران جوانی و اوج فعالیت های انقلابی و دانشجویی عمل گرا نبوده و از انقلاب تعبیر به چاه کندن و عقل ستیزی می کند حال چگونه می تواند روحیه جوان و انقلابی و عمل گرای دانشجویی را پاسخ و راهنما باشد؟ این ها همه تفاوت های سروش با مرحوم دکتر علی شریعتی نیز هست که خود عضوی از کنفدراسیون دانشجویان و محصلین ایرانی بوده و در دوران دانشجویی مقاله "خمینی رهبر مذهبی، مصدق رهبر ملی" را نگاشته و به روحانیت چنان اعتقادی داشته که در عشق او به امام(ره) همان بس که شعر "روح خدا "را برایش سروده است؟ نه، آنگونه که قوچانی می گوید شریعتی هیچ گاه نظریه پرداز دین منهای روحانیت نیست. او نظریه پرداز دین منهای روحانی درباری و مصلح طلب صفوی و آمریکایی بوده است همان طور که سروش هم نظریه پرداز "دین منهای دین" است نه دین منهای روحانیت. شریعتی ناآرام بود چراکه به دین انقلابی و مهدوی و حسینی و عدالت علوی عشق می ورزید و سروش نیز اکنون ناآرام است و تا دین را مضمحل و تشیع انقلابی را فشل نکند آرام نخواهد شد. پیام ما برای کروبی کروبی باید یک بار برای همیشه تکلیف خود را با نظام و انقلاب مشخص کند. به صرف داشتن سوابق انقلابی نمی توان رفتار امروز را توجیه کرد. کروبی باید تصریح کند که برای رئیس جمهور شدن آمده است یا برای انتقام گیری از اصلاح طلبانی که به او اقبال نکردند یا برای جلوگیری از تندروی های کسانی که به زعم او اصلاحات را از مسیر اش خارج ساختند؟ هر چه هست اگر آنچنان که ادعا دارد انقلابی است و معتقد به نظام و رهبری باید پاسخگوی عملکرد روزنامه و اطرافیانش باشد. ریاست جمهوری به چه قیمت؟ سوالیست که ما از او می پرسیم و استمداد پاسخ داریم. آیا به قیمت بها دادن به مهره های تندرو و سوخته ای که او را بهانه ای برای تجدید قوای سیاسی و ظهور مجدد ساخته اند یا تندروهای مدعی تحکیم که خودشان هم نمی دانند در کجا ایستاده اند و چه می خواهند بکنند و اگر گاهی شیخ را ترجیح می دهند تصریح کرده اند که گزینش بد بر بدتر است؟ رضا نساجی دبیر سابق انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه سیستان و بلوچستان (1358) و فعال دفتر تحکیم وحدت
|